حرکت دوگانه بانک مرکزی دربازار ارز/چرا عرضه‌ اسکناس خریدار ندارد؟ تصاویر/پرندگان مهاجر منطق مخالفت با استیضاح روحانی؛ بی‌دولتی، فرار از پاسخگویی و آشفته کردن ذهن مردم واشنگتن پست - The Washington Post؛ رویکرد «بایدن»: مهار برنامه هسته‌ای ایران از طریق اعمال برجام / نشانه‌ای از فروپاشی نظام نیست| ترور سلیمانی شکست خورد رتبه «قعرجدولی» میان استان‌ها؛ بهره‌ خوزستان از برجام دولت/ آقای استاندار، این آمار را خوانده‌اید؟! فاکتور ۲۰ میلیارد دلاری «هزینه‌ سازش» تایوان با آمریکا در دوره ترامپ/ سود ویژه ایالات متحده از دمیدن به تنور جنگ در مرز چین+عکس صادرات غیرنفتی راه نجات اقتصاد/ ظرفیت مغفول مانده صادرات کشور چقدر است؟ سوت پایان تحریم تسلیحاتی ایران/ واکنش‌ها به رفع محدودیت‌ها چیست؟ کواکبیان: خاتمی نباید «محور» اصلاح‌طلبان باشد، او «مشاور» است/ اعتدال و توسعه به‌دنبال لاریجانی است روایت دانش آموزی که نابینایی را عاجز کرد/ با ظهور امام زمان(عج) دنیا جای بهتری برای زندگی می‌شود
سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ - ۰۹:۳۶
کد خبر: 77584
تاریخ انتشار: ۳۰ شهریور ۱۳۹۹ - ۱۰:۰۱

خاطرات ۴۰ سالگی هفته دفاع مقدس|شهیدی که قبل از شهادت نحوه شناسایی پیکر خود را گفته بود

دوباره برگشت جلوی در خانه سر و صورت من را بوسید و گفت: مادر دیدار بعدیمون آخرت؛ دیگه همدیگرو نمی‌بینیم حلال کن...

به گزارش دیار آفتاب؛ به نقل از خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، همزمان با چهلمین سالگرد هفته دفاع مقدس،‌ خبرگزاری تسنیم به سراغ کتب خاطرات کمتر دیده شده شهدا و رزمندگان رفته تا با انتشار این مطالب، نام و یاد این عزیزان را زنده نگه دارد و معارف آنها را برای آیندگان باقی نگه دارد.

وقتی از آموزش نیروها در ایسین برگشت با وجود اینکه هنوز آثار شیمیایی در بنش بود به من گفت: مادر چند تا لباس برام بگذار می‌خواهم برگردم جبهه گفتم: اسحق تو حالت خوب نیست یکم استراحت کن بعد برو گفت: نه مادر عملیاته باید برم فقط برام یه کفش کتانی بذار از همون کتانی‌ها که کف آن سبز رنگ و سبکه، اینجوری تو میدان مین میرم رو زیر پام احساس می‌کنم وگرنه با پوتین متوجه نمیشم، اینجوری اگه شهید شدم از کفشی که پوشیدم میتونید منو شناسایی کنید.

گفتم اسحاق این حرفا رو نزن قبل از رفتن نهار را با هم خوردیم لباسش را پوشید آب و قرآن آوردم و از زیر قرآن ردش کردم قرآن را از داخل سینی برداشت و بوسید و گفت: ای کلام‌الله مجید من خیلی زخمی شدم دیگه ازت می‌خوام که این دفع که میرم برنگردم و شهید بشم گفت مادر نگو این حرفو تو بمون برای اسلام خدمت کن قرار نیست که همه برن شهید بشن تو باید برگردی قرآن را بوسید و داخل سینی گذاشت پشت سرش آب ریختم و تا دم در باهاهش رفتم از در خانه که بیرون رفت دور تا دور خانه را گشت و دوباره برگشت جلوی در خانه سر و صورت من را بوسید و گفت: مادر دیدار بعدیمون آخرت؛ دیگه همدیگرو نمی‌بینیم حلال کن...

زیر درخت گارم زنگی بزرگی که در حیاط خانه بود دیگ، دو گونی برنج گذاشته و پای درخت یک گوسفند بسته بودیم نذر کرده بودم که وقتی اسحق صحیح و سالم برگشت گوسفند بکشیم و براش آستین بالا بزنیم اما وقتی خبر شهادتش را آوردند آن گوسفند را جلوی جنازه‌اش سربریدند.

راوی: جاریه بلالی‌پور بندری مادر شهید اسحق اسطحی

نویسنده: سجاد امیریان‌زاده

منبع: کتاب آواز گندم ها

انتهای پیام/

captcha