کلیپ زیبای ای لشکر صاحب الزمان... همگی فردا در انتخابات شرکت کنند/هر رأی یک موشک به قلب دشمن است تعداد نامزدهاي انتخابات در استان مركزي به ۱٤٤ نفر رسيد انتظار جامعه کشاورزی از مجلس آینده تصویب قوانین توسعه محور برای روستاها است چگونه می‌توان نماینده اصلح را برای حضور در مجلس انتخاب کرد؟ اولویت اقتصادی مجلس قوی| پیشانی برنامه‌های مجلس یازدهم باید تولید ملی باشد کارنامه‌ قالیباف و دیکته‌های نانوشته‌ مدعیان/ «مدیریت جهادی» مجلس را هم متحول خواهد کرد رعایت توصیه های بهداشتی ساده مانع شیوع کرونا مهم‌ترین توصیه‌های بهداشتی برای جلوگیری از کرونا حضوری بنام حاج قاسم، برای امنیت و علیه تروریست های آمریکایی/دشمنان در تلاش برای کاهش تاب آوری عمومی
جمعه ۰۲ اسفند ۱۳۹۸ - ۰۳:۲۱
کد خبر: 68525
تاریخ انتشار: ۱۷ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۱:۴۱
خاطرات انقلاب از زبان یکی از یاران انقلاب/1

شاگرد کبابی بازارچه ادیب الممالک از جنایت پهلوی در 15 خرداد و 17 شهریور می گوید/ هنری که در تعهد به اسلام و انقلاب جلوه کرد

در نهایت خضوع، حتی از اینکه به دلیل کهولت سن و بیماری نمی تواند بیش از این برای انقلاب وقت بگذارد احساس شرمندگی می کند. اما چون برای نسل جوان انقلاب ارزش خاصی قائل است می خواهد خاطرات خودش را برای نسل جوان بیان کند؛ از 15 خرداد تا 17 شهریور و بعد از آن در دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی.

به گزارش دیار آفتاب؛ صریح و بدون پرده می گوید: «ما برای شکم انقلاب نکردیم.» این جمله که از دهانش خارج می شود، خانه اش را دقیق تر واکاوی می کنم؛ بعید می دانم بیشتر از 70 متر باشد؛ پذیرایی اش را یک 12 متری و اطرافش را موکتی پوشانده، اتاق خوابش هم آن قدر بزرگ نیست. درب ورودی خانه هم کوچک و باریک است، آن هم در انتهای یک کوچه ی بن بستِ قرار گرفته در کوچه ای دیگر. سفره پایان بحثمان را هم که با اصرار پهن می کند و مهمان آش و نیمروی خودش و همسرش می شوم، باور می کنم که برای شکم انقلاب نکرده است. در همین افکار هستم که حرفش را کامل تر می کند و می گوید: «ما برای میزِ مدیریت انقلاب نکردیم.» وقتی تابلو های نقاشی رنگ روغنش را بر روی دیوار همان پذیرایی می بینم و می گوید تا همین دو سال پیش هم مشغول حلیم پزی و کباب زنی بوده است و حالا بعد از سکته قلبی اش دوسالی را خانه نشین شده، می فهمم که برای میز هم انقلاب نکردیم.

وقتی خودش عکس برادر شهید همسرش را نشان می دهد دیگر راحت می توان این جملاتش را فهمید که «انقلابِ ما آرمان با ارزشتری داشت که از جان انسان ها هم باارزش‌تر بود. عده ای حاضر شدند خودشان را برای آرمان هایی که برآمده از اعتقادات و مبانی ملی شان و بالاتر از این حرفها، برای دینشان بود، فدا کنند.»

خاک پای عاشقان انقلاب را به چشم می مالم

در نهایت خضوع، حتی از اینکه به دلیل کهولت سن و بیماری نمی تواند بیش از این برای انقلاب وقت بگذارد احساس شرمندگی می کند. اما چون برای نسل جوان انقلاب ارزش خاصی قائل است می خواهد خاطرات خودش را برای نسل جوان بیان کند؛ از 15 خرداد تا 17 شهریور و بعد از آن در دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی. خاضعانه ادامه می دهد: « در همان بحبوحه به کسانی که به انقلاب عشق می ورزیدند، علاقه مند بودم؛ آن کس که به انقلاب علاقه مند بود، حتی اگر یک رفته گر شهرداری، خاک کف پایش را به چشمانم می مالیدم.»

نامش محمد علی عباسی است، متولد اراک آن هم در حد فاصل کوچه بارو و سعدی در خانه ای اجاره ای. در سال 39 برای فتح قله های بلند آرزوهایش به تهران هجرت می کند و تا سال 59 ساکن تهران می ماند. از آرزوهایش باز می ماند و در تهران، بر خلاف علاقه اش شاگرد کبابی می شود و بعد از مدتی در آن صنف به صورت مستقل شاغل. به هر شکل در سال 59 به دلیل نبودن منبع درآمد و مستاجری و با توجه به دگرگون شدن وضعیت کاسبی در آن سال ها، نمی تواند در تهران بماند و به اراک باز می گردد.

درکی بالاتر از دست اندرکار نماهای انقلابی!

خودش می گوید از دست اندرکاران وقایع انقلاب نبوده است اما ما می گوییم که شاید درک و فهمش از وقایع انقلاب، خیلی بیشتر از برخی افراد دست اندرکار نما بوده است! از شاهدان وقایعی بوده که تحملش برای هر انسانی سخت خواهد بود و برای هنرمند سخت تر.

بگذارید از زیاده گویی بگذریم و حرف های او را بشنویم. از او می خواهم که از 15 خرداد 42 شروع کند و او هم با بغض خاصی می گوید:

«از سال 42 خاطرات تلخی را در ذهن دارم؛ کسانی که خاطراتی از آن زمان دارند خاطرات شیرینی نیست. روز 15 خرداد 42 در یک مغازه کبابی در بازارچه ادیب الممالک ری کار می کردم. حدود ساعت 9:30 صدای شلیک تیر زیادی را شنیدم و فرار مردم از کوچه و پس کوچه ها توجهم را جلب کرد. وقتی پناه آوردن جمعیت به مغازه ها را دیدم، وارد خیابان شدم و عکس حرکت مردم به راه افتادم. آن جا بود که شعبان جعفری یا همان شعبان بی مخ که سر سپرده خاندان شاه بود را دیدم که پشت یک جیپ ارتشی بود و یک مسلسل تیر بار هم برآن مستقر؛ سربازان گاردی و وسایل و ماشین های دیگر نظامی مانند کامیون های ارتشی پر از سربازان رژیم هم اطراف آنها بود. اینها مردم را به رگبار می بستند؛ بالاخص شعبان بی مخ که رگبار را همین طور روی ملت می گرفت.

از روی زخمی ها با ماشین رد می شدند

جای تاسف این جا بود که با ماشین از روی برخی از زخمی هایی که هنوز جان در تن داشتند و روی زمین افتاده بودند، رد می شدند و اهمیتی به آنها نمی دادند که صحنه بسیار تلخ و دل خراشی بود. (بغض و اشک) به همین طریق سرکوب گسترده ای از افراد با ایمان حاضر در آن تجمع انجام دادند. حجم سرکوب و القا ترس به مردم منجر شد که قائله به سرعت بخوابد و مردم به خانه ها برگردند.

فردی بود که او را علی آقا صدا می زدیم. سر خیابان ادیب الممالک و روبه روی بازارچه نائب السلطنه مغازه دوچرخه سازی داشت. با ماشین همین علی آقا، در شلوغی ها، به کمک دو سه نفر دیگر، کشته ها و زخمی ها را به بیمارستان بازرگانان می رساندیم. بعد از انتقال چند مجروح فردی به ما گفت که انتقال مجروحین به آن بیمارستان یعنی تحویل این افراد به ساواک. به همین دلیل مابقی مجروحین را به درمانگاهی در خیابان آبمنگل که درمانگاه سوم شعبان نام داشت منتقل کردیم. این درمانگاه را بازاری ها تاسیس کرده بودند و هزینه آن را می دادند. حتی دکتر هایی را هم از خارج می آوردند و بیماران کم برخوردارتر و دارای بیماری های خاص را درمان می کردند. علی رغم اینکه موضوع حجاب در هیچ بیمارستانی برای پرستار ها مطرح نبود اما در آن درمانگاه که وارد می شدیم، همه با حجاب کامل حضور داشتند.

در آن درمانگاه سریع اقدامات لازم صورت می گرفت و بعد از آن، مجروحان را از درب های پشتی یا از طریق‌های دیگر به خانه های مجاور انتقال می دادند که اگر مامورین به این درمانگاه آمدند به این افراد دسترسی نداشته باشد. برای برخی هم تاریخ بستری را برای دو ماه قبل می زدند که مثلا به دلیل تصادف در این درمانگاه بستری بوده است.»

اگر رساله امام در خانه ای پیدا می شد، آن خانواده متلاشی بود

«مجلات و روزنامه های وابسته به حکومت از تظاهرات مردم عکس گرفته بودند و از روی آن عکس ها افراد حاضر در راهپیمایی ها شناسایی می شدند و مامورین سازمان امنیت که تحت فرماندهی آمریکا و اسرائیل مملکت را اداره می کرد، شبانه به خانه ها می رفتند و آنها را می بردند. آنجا زیر اعترافات هر کس به اندازه فعالیتی که داشت مورد بازجویی قرار می گرفت. حتی به خانه اش می ریختند و اگر رساله ای از امام و مراجع پیدا می کردند باید آن خانواده را متلاشی شده می دانستی.

برخی زیر شکنجه ها از بین می رفتند و یا برخی را پس از چند ماه آزاد می کردند. همین اتفاقات مردم را نسبت به حکومت آگاه تر کرد و مردم به این مسئله پی بردند که این حکومت چه میزان نسبت به مردم وطن خود بی تفاوت است و برای حفظ حکومت خود که همان حکومت آمریکا و اسرائیل بود تلاش می کند. همین مسائل زمینه آگاهی مردم شد. در کنار آن، پیام ها و سخنرانی های امام (ره) مردم را قوت بیشتری می بخشید. مردم منتظر جرقه ای بودند. البته برخی از مراجع، نظر براین داشتند که فعلا با آن اتفاقی که 15 خرداد افتاده است نمی توان صحبت از حرکت های دیگر کرد. در هر صورت خیلی از وعاظ و روشنگران نیز ممنوع المنبر شده بودند که آیت الله فلسفی و نوری نمونه هایی از آن بودند. آقای فلسفی و آیت الله نوری را خانه نشین کردند و اجازه برگزاری نماز جماعت را هم نمی دادند. مگر اینکه عده ای در خانه این افراد حاضر می شدند و نماز جماعت می خواندند. »

حکومت می خواست با کشت و کشتار مردم را متوقف کند

به ماجرای 17 شهریور که می رسد آلبومی از عکس هایش را برایم می آورد. عکس هایی از کشته شدگان 17 شهریور تهران است. ابتدا مقدمه ای می گوید و بعد خاطره ای کوتاه و جانسوز از یک جوان و بعد هم اصل وقایع 17 شهریور را شرح می دهد: «در این فاصله از 15 خرداد تا 17 شهریور مردم به شکل های مختلف به جلاد بودن و بی دین بودن حکومت پی بردند تا اینکه شرایطی پیش آمد که امام سال تبعیدشان به پایان رسید و از تبعید بیرون آمدند ولی باز حکومت به سفارش آمریکا و اسرائیل مانع بازگشت ایشان به کشور شد.  

تصور حکومت در 17 شهریور این بود که می توانند مانند 15 خرداد مردم را با کشت و کشتار متوقف کنند و مردم از ترس به خانه ها بر می گردند. استنباطشان از 15 خرداد و اتفاق زمان مصدق این بود که همانطور که مردم در آن دو قائله کشته شدند و بعد به خانه ها برگشتند، این بار هم این موضوع تکرار می شود.

17 شهریور بالعکس 15 خرداد شد. هر چه که مردم را بیشتر به شهادت رساندند، دیدند که مردم بیشتر در خیابان حاضر شدند. دیگر این طور نبود که مردم از کشته شدن بترسند. اجتماعات و فشردگی جمعیت افزایش پیدا می کرد.

بدنش را با مشعل سوزاندند و شلاقش زدند

نمونه ای از جنایت هایشان را در عکس هایم دارم. عکسی از دانشجوی پلی تکنیک تهران دارم که به دلیل ارادت به امام و فعالیت هایش در دانشگاه در زندان اوین شکنجه شده است. به شکلی که بدنش را با مشعل هایی سوزانده و بعد شلاقش زده اند.

در خیابان پنجم نیرو هوایی مغازه کبابی اجاره داشتم. ماه رمضان در سال 57 که طی شد برخی از آقایان تصمیم گرفتند که نماز عید فطر را در صاحبقرانیه در بالای تهران بخوانند. جمعیت به همان سمت رفتند و در آن منطقه جمع شدند و تصمیم گرفته بودند بعد از اقامه نماز نیز حرکت مسالمت آمیز اعتراضی داشته باشند. شعار ها هم فقط تکبیر و صلوات بود و شعاری علیه حکومت داده نمی شد.  

وقتی نماز اقامه شد. از صاحب قرانیه به سمت پایین شروع به حرکت کردند. این اجتماع در مسیر خود سر هر چهارراهی که می رسیدند، می ایستادند و روحانیت مبارز نیز، هر کدام به نوبت سخنرانی می کردند و آرام آرام جمعیت هم به اینها افزوده می شد و مسیر را ادامه می دادند. بعدازظهر همان روز بود که به قصابی ای که از او گوشت تهیه می کردم، مراجعه کردم؛ چرا که می خواستم از روز بعد از عید کار کاسبی را از نو سر بگیرم. در مسیر بازگشت از قصابی دیدم که در میدان ژاله جمعیتی حضور دارند و حالت طبیعی هر روز برقرار نیست. آرام آرام جمعیت رو به افزایش بود. عده ای اسپند دود می کردند، عده ای گلاب پاشی می کردند و حتی برای قربانی گوسفند آورده بودند. وقتی جریان را سوال کردم، گفتند که جمعیت از بالای شهر به سمت میدان ژاله در حال حرکت است و سخنرانی اصلی در میدان ژاله اتفاق خواهد افتاد. در این میان تعدادی موتور سوار بودند که پیام ها را بین جمعیت مستقر در میدان ژاله و جمعیت در حال حرکت رد و بدل می کردند.

با توجه به اینکه بعد از ماجرای 15 خرداد نفرت خاصی نسبت به حکومت در من ایجاد شده بود از این خبر خوشحال شدم. البته جزء کسانی نبودم که بخواهم در این فعل و انفعالات فعال باشم اما در درگیری های 17 شهریور قید کاسبی را زدم و گوشتی که آن روز برای شروع کار مغازه ام خریداری کردم همانطور در یخچال مغازه باقی ماند و طوری شد که دیگر قابل استفاده نبود.  

اصل مطلب این جا بود که جمعیتی که از صاحب قرانیه و محل نماز عید به راه افتاده بود تا نماز مغرب به میدان ژاله نرسیدند. موتور سواران ناقل پیام خبر رساندند که وعاظ گفته اند که مردم منتظر نمانند ولی فردا صبح (صبح جمعه 17 شهریور) به میدان ژاله بیایند. مردم وقتی این پیام را شنیدند متفرق شدند.

صبح فردا از اقصی نقاط تهران به سمت میدان ژاله حرکت کردند. وقی به میدان ژاله رسیدند با صحنه دیگری روبه رو شدند. دور تا دور میدان ژاله را تانک گذاشته بودند و لوله تانک ها هم رو به چهار خیابان اصلی تنظیم شده بود. روی هر تانک هم چند سرباز به همراه اسلحه مستقر شده بودند. حتی بالای پشت بام ها هم ماموران گاردی حضور داشتند.

مردم آمده بودند که سخنرانی آقایان را بشنوند ولی با این شرایط بلاتکلیف بودند و نمی دانستند که چه کنند. ناچارا به خیابان ها و کوچه های فرعی رجوع کردند، به شکلی که هر چه خیابان فرعی دور میدان ژاله بود مملو از جمعیت شد. در کوچه ها جمعیت موج می زد. مامورین نیز گاز اشک آور می انداختند. من هم در مسیر حرکت کردم. چون قبلا شنیده بودم که اگر آتشی جلوی بینی بگیریم اثر گاز اشک آور خنثی می شود، در آن شلوغی دنبال مغازه ای گشتم. یک مغازه کنار سینمای میدان ژاله باز بود. رفتم و دو بسته کبریت و چند روزنامه باطله از آن جا خریدم. صاحب مغازه فهمید که قصدم چیست حتی پول کبریت ها را هم نگرفت.

دوباره به مسیر برگشتم. هر قوطی کبریت را به همراه چند برگ روزنامه به افراد می دادم و می گفتم که اگر گاز اشک آور استفاده کردند این ها را روشن کنید تا گاز اشک آور را بی اثر کند.

این جا جالب بود که برخی از راه دور و با وسایل نقلیه خودشان آمده بودند و خانواده را در وسایل نقلیه گذاشته بودند. حس کردیم که یک سری از مامورین لابلای این جمعیت هستند که امکان دارد شماره ماشین های در حال حرکت در جمعیت را بردارند. برای جلوگیری از این کار درب خانه ها را می زدیم و شلنگ های آب را بیرون می کشیدیم و در خاک های باغچه های کنار خیابان می انداختیم و گِل درست می کردیم. گِل ها را روی پلاک می مالیدیم. حتی برخی از اوقات صاحب ماشین از این حرکت ما تعجب می کرد.

زنانی که طلایه دار حرکت شدند

زمانی گذشت تا اینکه از طرف آقایان پیغام آمد که مردم متفرق شوند و هر کس از ناحیه خیابان اصلی خودش حرکت کند. منتهی به سمت میدان ژاله نروید و به خیابان دیگر حرکت کنید. از یک فرعی به سمت خیابان ایران حرکت کردیم. از خیابان ایران هم به سمت خیابان نیروی هوایی. همانطور که در خیابان ایران در حال حرکت بودیم خانم ها که پشت سر آقایان حرکت می کردند خودشان را به جلوی جمعیت رساندند.

یکی دو تا از خانم هایی که شیر زن هایی به نظر می آمدند به نمایندگی شروع به صحبت کردند. گفتند که بگذارید خانم ها جلوتر از شما حرکت کنند که اگر به آنجا رسیدیم، مامورین، وقتی ببینند که ما زن هستیم و بعضی هم بچه در بغل داریم، شاید حیا کنند و تیراندازی نکنند اما شما آقایان که باشید قطعا به سمتتان تیراندازی می کنند.

زنانی که زیر چادر هایشان بال بال می زدند

نزدیک به 10-20 دقیقه بین آقایان و خانم ها جر و بحث بود و دلیل و برهان می آوردند. آخر آقایان حریف خانم ها نشدند و خانم ها در جلوی جمعیت به راه افتادند. قرار بر این بود که وقتی به تقاطع ایران و نیرو هوایی رسیدیم به سمت میدان ژاله نرویم و مسیر دیگری را انتخاب کنیم. منتهی با توجه به عدم اطلاع همه خانم ها از این تصمیم، برخی به سمت میدان ژاله چرخیدند و با توجه به اینکه خانم ها به تنهایی نیامده بودند و مردانشان هم همراهشان بودند ناچارا مردها هم همراه آنها راهی شدند. متاسفانه آن تصور که احتمال دارد سربازان از زنان حیا کنند و تیراندازی نکنند درست از آب در نیامد و آن چنان این بندگان خدا را به رگبار بستند که همینطور کف آسفالت افتاده بودند. وقتی مادر تیر می خورد بچه از بغلش رها می شد و با سر زمین می خورد. این خانم ها زیر چادر مشکی بال بال می زدند و از طرفین خیابان خون سرازیر شده بود به سمت جدول های کنار خیابان. مردم هم برخی از آقایان را که شهید شدند بر روی دوش گرفتند و پنجه ها را به خون ها آغشته کردند و به عنوان علامت جنایت نمایش داده شد.

مردم از آن منطقه متفرق شدند و به سمت های دیگر رفتند تا در قسمتی دیگر دوباره جمع شدند و راهپیمایی دوباره برقرار شد و حتی در مسیر های دیگر هم گاردی ها می آمدند و مردم را به رگبار می بستند. برخی از مردم درب خانه های خود را باز گذاشته بودند و مردم دیگر وارد خانه ها می شدند. من هم با چهار 5 نفر دیگر وارد یک باغ شدم که پرورش گل داشت. خانمی در آنجا بود که خاک برسر خودش می ریخت و فریاد می زد که برای چه به اینجا آمدیم و آن بیرون برادران ما را می کشند. به هر حال بعد از کشت و کشتار و انتقال جنازه ها توسط مامورین، وقتی صدای تیراندازی کم شد، مردم هم به سمت منزل خود به راه افتادند. در مسیر راهپیمایی تا تهران پارس رفته بودم و بعد از آرام شدن با پای پیاده و از کوچه و پس کوچه ها به خانه برگشتم و آن شب را تا صبح نخوابیدم و تمام اتفاقات روز را در ذهن مرور می کردم.

از آنجا به بعد از طرف مراجع و آقایان هر روزی که راهپیمایی عمومی اعلام می شد، اجتماعات بزرگی شکل می گرفت ولی راهپیمایی و تظاهرات عادی مردم هیچ وقت قطع نمی شد. »

خدا را سپاس که دشمنان ما را از ابلهان قرار داد

آن قدر شیرین خاطره می گوید که نمی توان به بحثش ورود کرد و فقط باید از بیان شیرین و صریحش لذت برد. مدت گفتگو زیاد شده است نمی خواهم از نقاشی هایش جا بمانم اما ناگهان بحث را سمت سرسپردگی حکومت پهلوی به آمریکا می برد و از ابله بودن شاه و آمریکا می گوید. کارش از شرح ماوقع به ارائه تاریخ تحلیلی رسیده است.

«مملکت را در پس پرده آمریکا و اسرائیل اداره می کردند و شاه مانند یک لولو سر خرمن بود. برخوردی هم که با مردم صورت می گرفت به پشتوانه آمریکایی ها بود اما مجری آن ارتشی ها بودند تا آمریکا در ذهن مردم زیر سوال نرود و مردم آمریکا را نببینند. آمریکا فرمان می داد و امرای ارتش که یک تیمسارش در مقابل گروهبان آمریکایی ذلیل بود، اجرا می کرد.

در طول تاریخ دین داشتیم و بزرگان نیز مطرح کردند که خدا را سپاس گذاریم که دشمنان دین ما را از ابلهان قرار دادند. چرا که اگر رئیس جمهور های آمریکا ابله نباشند این فکر را می کنند که آن روزی که در ایران پایگاه نظامی داشتند و چندین هزار نظامی در این جا مستقر بود و حتی ژاندارمری ایران، مجلس ایران و در کل، حکومت ایران در دست شان بود، کاری از پیش نبردند. باید با خودشان بگویند وقتی امام آمدند و فرمان این را دادند که آمریکا باید از این کشور برود شبانه فرار کردند و توان اینکه در برابر مردم بمانند را نداشتند و هیچ غلطی نتوانستند بکنند. در آن مملکتی که آن روز دست خالی بود و ارتشش سروسامانی نداشت، جایی مانند سپاه نداشتیم، آن روزی که شرایط کشور به آن بی سرو سامانی بود غلطی نتوانستند بکنند حالا که کشور ارتش نیرومندِ ازخود گذشته دارد. سپاه به شکلی و ارتش به شکل دیگری در حال خدمت رسانی به کشور هستند، می خواهند کاری بکنند. حالا اگر دو نفر آدم نادان درکشور هست دلیل بر همه گیر بودن آن نیست. ولی آمریکایی ها آنقدر ابلهند و نمی توانند این گذشته را مرور کنند که دو مرتبه دست به کار های ابلهانه نزدند. به ذهنیت خود سردار سلیمانی را به شهادت رساندند تا به نتایج مورد نظر برسند اما آن قدر احمق بودند و آن قدر تحلیل نداشتند که نتیجه آن چه خواهد بود. این نتیجه این خواهد شد که آمریکا در دنیا بیشتر رسوا و بی اعتبار شود و اصل معنای تروریست را در دنیا روی آمریکا نسبت می دهند.»

پایان بندی این بخش از صحبت هایش را این جمله اش می گذارم که گفت: «امام متکی به خدا بود و نسل جوان امروز نیز باید متکی به خدا باشد. آمریکا با آن عظمت در مقابل این پیرمرد شکست خورد و دُمش را بر کولش گذاشت و از این کشور رفت. این قدرت برآمده از گره خوردنش به خدا بود.»

بیش تر هدفمان از این گفتگو مشخص شدن برخی از جنایت ها بود به همین خاطر دیگر از او خاطرات شرح ما وقع 57 را نمی خواهم و در خواست می کنم که اندکی از هنرش بگوید هنری که جلوه در تعهدش داشته است.

قِران هایی که خرج مداد سوسماری می شد

«از دوران طفولیت طراحی را شروع کردم. از زمانی که نابالغ بودم دنبال پدرم گریه می کردم تا پدرم مقداری پول به من بدهد. آن قدر که به نقاشی علاقه داشتم همان پول کم را هم هزینه خرید مداد سوسماری و ورق پستی می کردم تا طراحی کنم. حتی زیر دست هیچ کسی هم دوره ندیدم و کاملا ذاتی بود و در گذر ایام تجربه ام بیشتر شده است.

کودکی ده دوازده ساله بودم که در خیابان امام(ره) فعلی مغازه ای بود که آقای میان سالی برای استفاده از نور طبیعی جلوی شیشه اش می نشست و نقاشی می کشید. از پشت شیشه می ایستادم و کار کردن او را نگاه می کردم. همین علاقه ام باعث شد که اگر کاری هم نداشتم بعضی از روزها مخصوصا از آن مسیر می رفتم و این نقاش را نگاه می کردم. تا اینکه این آقا متوجه من شده بود. یک روز گوشه در را باز کرد و گفت پسر جان به نقاشی علاقه مند هستی؟ گفتم بله و من را به داخل دعوت کرد. آن جا بود که در تهیه برخی از وسایل مخصوص نقاشی راهنمایی ام کرد. همچنین چند باری که به ایشان مراجعه کردم ترکیب سایه بندی را از ایشان یاد گرفتم. با توجه به علاقه خودم و دریافتی از اطلاعات آن فرد کار ادامه دار شد.

در آن زمان دوستی داشتیم که برادرش نقاش بود و دانشجوی رشته هنرهای زیبا. سال اول دانشگاهش طراحی ای مخالف شاه انجام داده بود. شاه را کشیده بود و در کنار آن دستِ آمریکایی ای بود که پوست موزی را زیر پای شاه می انداخت و شاه هم لیز خورده بود. به بهانه اردوی شمال او را در دریا خفه کردند.

جالب است که بر اساس علاقه ای که داشتم روزها در مغازه ای که درخیابان امام(ره) رو به رو مدرسه امام علی (ع) داشتیم و بعد از  فوت پدرم در آن فعال بودم، کاغذی به سینه دیوار می زدم و خط های صورت می کشیدم. برادر آن بنده خدا وقتی یک روز از آنجا رد می شد و وقتی دید ما آنجا کار طراحی می کنیم. به من گفت که چرا رنگ روغن کار نمی کنید. با همین سوال رفت و چند بوم مانده از برادرش را برای ما آورد و کار با رنگ روغن من از همان جاشروع شد و ادامه پیدا کرد.

پوستری 18 هزار نسخه ای

بعد از انقلاب با بنیاد شهید، ارشاد، سازمان تبلیغات، روابط عمومی سپاه کار کردم. هفتمین سالگرد دفاع مقدس در اتاق جنگ استان از من خواستند که طرح پوستری بزنم. من هم کار کردم و از روی آن 18 هزار نسخه چاپ شد. هفت پیکر کشیدم و هر کدام از این پیکر ها گویای یک مطلبی بود. که شهدای حج، شهدای دفاع، شهدای روحانی و ... در این هفت پیکر قرار گرفته بودند. این طرح را در یک ماه آماده کردم  بعد از تایید، رنگ آمیزی نیز انجام شد.

تصاویر شهدا را در عملیات های مختلف می کشیدیم و به خانواده ها می رساندیم. چند نفر بودیم و برای اینکه تصاویر زودتر آماده شود کارها را بین هم تقسیم می کردیم. وقتی می خواستم این تصاویر را بکشم هیچ گاه اشک از چشمانم خشک نمی شد.

طرح هایی هم برای 17 شهریور، رحلت امام(ره)، شهدای کارخانه هپکو کار کردم. پوستر طراحی شده برای رحلت امام طوری بود که سعی کردم نشان دهم که علی رغم رفتن امام اما ایشان همچنان در قلوب مردم باقی مانده است. نگران بودم که بعد از رحلت امام چه بر سر انقلاب خواهد آمد اگر آمریکا و اسرائیل دوباره به این کشور برگردند دیگر اجازه هیچ حرکتی نمی دهند که خوشبختانه وقتی رهبری معرفی شدند آرامشی در وجود مردم شکل گرفت.»

صحبت هایش را با همان شور ادامه می داد که ناگهان همسرش سفره ای را به میان همان پذیرایی گذاشت و بدون هیچ توضیحی غافل گیر شدم. قرار بود مهمان سفره ساده او هم باشم. البته تازه سر بحث را باز کرده بود و از اقداماتش در کارخانه هپکو می گفت آنقدر صحبت هایش جالب بود که گذاشتم برای زمانی دیگر. آخر حرفش هم خطاب به رسانه ها گفت: «رسانه هایی که این همه خلاف و سوء استفاده و کم کاری را می بینند. این همه دهن کجی عملی را از مسئولین استان را می بینند نباید خودشان را بفروشند و سکوت کنند. باید در مقابل مشکلات جامعه احساس مسئولیت کنند. باید اعتراض کنند و از مسئولین بپرسند که فلان کارخانه ای که یک روزی در این کشور و دنیا حرف برای گفتن داشت چرا حالا باید به این شکل باشد. رسانه نباید ساکت باشد و باید به خوبی این مشکلات را ببیند. از رسانه ها خواهش می کنم که به مودبانه ترین شکل ممکن مشکلات را یپیگری جدی کنند. »

انتهای پیام/

captcha